بررسی تطبیقی مضامین هستی شناسانه عبدالله البَرَدونی و جلال الدین مولوی

صفحه اصلی
مرور
شماره جاری
بر اساس شماره‌های نشریه
بر اساس نویسندگان
بر اساس موضوعات
نمایه نویسندگان
نمایه کلیدواژه ها
اطلاعات نشریه
درباره نشریه
اهداف و چشم انداز
اعضای هیات تحریریه
اصول اخلاقی انتشار مقاله
بانک ها و نمایه نامه ها
پیوندهای مفید
پرسش‌های متداول
فرایند پذیرش مقالات
اخبار و اعلانات
راهنمای نویسندگان
ارسال مقاله
داوران
تماس با ما

ورود به سامانه ▼
ورود به سامانه
ثبت نام در سامانه
ENGLISH
صفحه اصلی فهرست مقالات مشخصات مقاله
ذخیره رکوردها |نسخه قابل چاپ | توصیه به دوستان | ارجاع به این مقاله ارجاع به مقاله
|اشتراک گذاری اشتراک گذاری
ادب عرب
مقالات آماده انتشار
شماره جاری
شماره‌های پیشین نشریه
دوره دوره ۸ (۱۳۹۵)
دوره دوره ۷ (۱۳۹۴)
دوره دوره ۶ (۱۳۹۳)
شماره شماره ۲
پاییز و زمستان ۱۳۹۳، صفحه ۱-۳۴۲
شماره شماره ۱
بهار و تابستان ۱۳۹۳، صفحه ۱-۲۹۳
دوره دوره ۵ (۱۳۹۲)
دوره دوره ۴ (۱۳۹۱)
دوره دوره ۳ (۱۳۹۰)
دوره دوره ۱ (۱۳۸۸)
بررسی تطبیقی مضامین هستی شناسانه عبدالله البَرَدونی و جلال الدین مولوی
مقاله ۱۱، دوره ۶، شماره ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۳، صفحه ۲۲۳-۲۴۲ XML اصل مقاله (۱۰۲۶ K)
نوع مقاله: مقاله پژوهشی
نویسندگان
ابوالحسن امین مقدسی۱؛ اویس محمدی ۲
۱دانشیار دانشگاه تهران
۲دانش آموخته دکتری در رشته زبان و ادبیات عربی
چکیده
عبدالله البردونی و جلال الدین مولوی، مضامین هستی شناسانه مشترکی در اشعارشان دارند؛ از جمله این مضامین، آزادی، حیرت، غربت و مرگ است. در سه مفهوم آزادی، حیرت و مرگ، شباهت­های فراوانی میان دو شاعر دیده می­شود و دو شاعر با یک رویکرد عرفانی محض این مفاهیم را مطرح کرده­اند، مفهوم غربت در شعر مولوی بار عرفانی دارد و در شعر بردونی گاه عرفانی است و گاه با رویکردی اگزیستانسیالیستی مطرح می­شود. آزادی در شعر دو شاعر به معنای آزادی از دنیای خاکی است و در این میان دنیا به خاک، گِل و زندان تشبیه می­شود. در خصوص مضمون حیرت نیز باید گفت که در شعر این دو شاعر، بار عرفانی دارد و دو شاعر در آن به مسائلی می­پردازند که انسان از کجا آمده و به کجا می­رود و هردویشان پیوسته حیران و سرگردانند و تنها صدا و پژواک و جرسی را می­شنوند که آنان را به سوی خود فرا می­خواند. دیگر مضمون مشترک میان این دو، غربت است که در شعر بردونی با دو رویکرد اگزیستانسیالیستی و عرفانی مطرح می­شود، اما در شعر مولوی تنها رویکرد عرفانی دارد؛ دو شاعر در دنیا احساس غربت می­کنند و سودای سفر و رحیل به دنیایی موسوم به لامکان را مطرح می­کنند. مرگ نیز دیگر مضمونی است که در شعر دو شاعر برگرفته از اندیشه زهد و عرفان اسلامی است.
کلیدواژه ها
عبدالله البردونی؛ جلال الدین مولوی؛ آزادی؛ حیرت؛ غربت؛ مرگ
اصل مقاله
مقدمه
عبدالله البردونی، شاعر معاصر یمنی است که در تجربه شعری خود مراحل فکری مختلفی را پیموده است؛ «او در پاره­ای از قصاید خود کلاسیک و در برخی، رمانتیک و در برخی دیگر، سوررئالیست[۱] است و در قصایدی، نشانه­هایی از مکتب اصالت وجود در شعر او مشاهده می­شود» (مشوح، ۱۹۹۶: ۱۶۷). بردونی در برخی از اشعار خود گرایش اگزیستانسیالیستی دارد. در واقع منظور از گرایش بردونی به مکتب اصالت وجود، پرداختن به مضامین و بن مایه­های هستی شناسانه­ای است که در شعر او از جایگاه ویژه­ای برخوردار است؛ چراکه او در هیچ دوره­ای از زندگیش به شکل تخصصی به مطالعه فلسفه و مکتب اگزیستانسیالیسم نپرداخته است. این مضامین، شباهت بسیار زیادی به مضامین هستی شناسانه عرفانی شاعر عارف ایرانی قرن هفتم، جلال الدین مولوی دارد که جستار حاضر نیز تحلیلی تطبیقی میان اندیشه­های هستی شناسانه این دو شاعر است. برای توضیح بیشتر در خصوص ارتباط بردونی و مولوی باید گفت که «در آثار اگزیستانسیالیستی به طور کلی بحث وجود مطرح است، موجود بودن به چه معنی است؟ معنای وجود چیست؟ جبر یا اختیار؟ مفهوم زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ و از این رو همواره می­توان رگه­هایی از اگزیستانسیالیسم را هم در آثار کهن و هم در آثار جدید ادبی دید». (شمیسا، ۱۳۹۰: ۱۸۳) سارتر[۲] در کتاب «هستی و نیستی» در خصوص مبحث هستی، می­گوید: «هستی آن مطلق باشد تا بتوانیم درباره آن قضاوت کنیم و نام آن را هستی بگذاریم؛ اینکه ما از کجا آمده و به کجا منتهی می­شویم، هستی ما از چه وقت آغاز شده و در چه زمان به انتها خواهد رسید؟» (سارتر، بی تا: ۳). بنابراین، اگزیستانسیالیسم[۳] به صورت کلی به مباحث هستی شناسانه­ای می­پردازد که بدایت و نهایت انسان و خود او را مورد تحلیل و بررسی قرار می­دهد؛ به همین جهت، این مکتب «شباهت زیادی به سخنان عرفای ما دارد» (شمیسا، ۱۳۹۰: ۱۸۳).
در واقع، هدف از این مقاله، بررسی جلوه­های تشابه و تفاوت در مضامین هستی­شناسانه دو شاعر مورد نظر است، این بررسی، با رویکرد تطبیقی آمریکایی انجام شده که ادبیات را پدیده­ای جهانی و مرتبط با سایر دانش­های بشری می­داند و معتقد است که در آثار ادبی شباهت‌هایی وجود دارد که ناشی از روح مشترک همه انسان‌هاست. در خصوص پیشینه پژوهش این موضوع باید گفت، مقالاتی در خصوص یافتن ریشه­های اگزیستانسیالیسم در شعر مولوی به نگارش درآمده است که از جمله آن می­توان به مقاله­ای زیر عنوان «رویکردهای اگزیستانسیالیستی مولانا» از آقای دکتر حسین اکبری بیرق اشاره کرد که در کنفرانس بین المللی از بلخ تا قونیه ارائه داده­اند و در مجله دائرهالمعارف بزرگ اسلامی و در سری آذر ۱۳۹۰ به چاپ رسیده است. وی در این مقاله به بررسی دو مقوله اخلاق و ایمان در مثنوی و ارتباط آن با اگزیستانسیالیسم پرداخته است. اما در خصوص بررسی تطبیقی اندیشه­های بردونی با مولوی، تاکنون اثری چاپ نشده است.
آزادی:
آزادی از جمله مضامینی است که هم در ادبیات عرفانی و هم در ادبیات اگزیستانسیالیستی به کثرت مطرح شده است. در واقع آزادی «در اصطلاح عرفا به معنای رهایی از بردگی کائنات و خواسته­های آن و بریدن تمامی پیوندها با آن است». (العجم، ۱۹۹۹: ۲۸۲) این مفهوم در اشعار مولوی نیز از جایگاه بالایی برخوردار است و او «آدمی را گرفتار بندها و زندان­های مختلف دنیایی می­داند و آزادی، معنایی جز رهایی از همه این بندها و زندان­های پیدا و پنهان نیست» (روحانی، ۱۳۸۴: ۱۱۶). این مضمون در ادبیات اگزیستانسیالیسم و مخصوصا آرای ژان پل سارتر فراوان به کار رفته است. در واقع آزادیی که سارتر مطرح می­کند همراه با دوگانه ماهیت و وجود است که دو کلید واژه اصلی فلسفه او را تشکیل می­دهد، به نظر سارتر «وجود بر ماهیت تقدم دارد و به نظر او، انسان ابتدا وجود می­یابد و سپس ماهیت می­گیرد. بنابراین انسان، در ابتدای وجود خود، چیزی نیست و نمی­توان آن را محدود به مسأله­ای نمود». (بدوی، ۱۹۸۴: ۵۶۴). بر این اساس، در نظر سارتر آزادی یعنی گذر از ماهیت­ها و رسیدن به وجود که همان گوهر و اصل انسانی است. سارتر در این خصوص معتقد است که «انسان ماده جانداری است که در چنگال عوامل طبیعت اسیر شده و در دنیایی از اسارت و زورگویی دست و پا می­زند، مثل این است که وجودش را لبریز از نفی ساخته­اند و مانند یک زندانی دست و پا بسته­ای است که از نگهبان خود اجازه عبور می­خواهد»
(سارتر، بی تا: ۶۴).
مفهوم آزادی، در برخی از قصیده­های بردونی چون قصیده «لا تَسألی» تکرار شده است که حاوی بار معنایی عرفانی فراوانی است؛ او، در این قصیده­ها، خود را گرفتار در این عالم خاکی می­بیند و بیان می­کند که پاهایش در خاک و گل گرفتار آمده­اند، حال آنکه سودای رهایی و آزادی از خاک و گل را در سر می­پروراند تا به افلاک و آسمان­ها پرواز کند و به آزادی برسد:
لا تَسْألی یا أختُ أینَ مَجالی؟
…أشواقُ روحی فی السَمَاءِ و إنَّما

أنا فی التُرابِ و فی السّماءِ خَیالی
قَدَمایَ فی الأصفادِ و الأوحالِ
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۳۲۲)

ای دوست، مپرس که مرا درنگ در کدامین منزل است؟ من، در زمین و در میان خاکیانم و سودایم در فرق فلک. اشتیاق جان و روانم در آسمان، و پاهایم در بند و گِل گرفتار آمده­اند.
بردونی، در جایی دیگر همین مضمون را تکرار می­کند و بیان می­کند که تنها پیکرش در این دنیا می­زید و روحش پیوسته در پی آزادی و سفر به گستره­هایی بالاتر از خاک است:
لا تَسْألینی عَنْ مَجالی: فی الثَرَی

جَسَدی و رُوحی فی الفضاءِ العالی
(همان: ۱/ ۳۲۶)
بردونی، در قصیده «الحریق السجین» بیان می­کند که در هر رؤیایی، اشتیاقی او را از این دنیای خاکی بر می­جهاند و به بالا و به سوی بهشتی گمشده سوق می­دهد:
و شوقٌ یُفتِّشُ فی کُلِّ طیـ
و یَنْفُضُ مِنْ عَثَراتِ التُـ

ـفٍ عَنِ الـجنَّهِ الضائعهْ
ـــراب مُنَیً ضــارعَـهْ
(همان: ۱/ ۶۰۱)
و اشتیاقی که در هر رؤیایی، بهشت گمشده اش را می­جوید و پس هر فروافتادن بر خاک، آرزوهایی تازه را از آن، می­تکاند.
این مضمون در قصیده «حِوار جارین» مشاهده می­شود که بردونی در آن بیان می­کند که پاهایش در گل گرفتار آمده، حال که سودایش پرواز به سوی ماه­های آسمان است:
قَدَمَاهُ بَیْنَ التَعَثُّرِ و الوَحْلِ

و دَعْواهُ تَقْطِفُ الأقمارا
(همان: ۲/ ۴۱۷)
به کارگیری نماد خاک و گِل برای دنیا، بن مایه­ای است که در بسیاری از اشعار بردونی، از جمله قصیده «عازف الصمت» به کار رفته است:
و حینَ تُفیقُ و تَفْنی رؤاک
تَری هاهنا و تُلاقی هناک
علیها وُجوهٌ أراقَ النفاقُ

و یَنأی الـخَیالُ الـمریدُ العَزُوفْ
صُفوفاً مِنَ الوحلِ تَتْلو صُفوفْ
مَلامِحَها و أضاعَ الأنوفْ
(همان: ۱/ ۵۸۱)
و آنگاه که به هوش می­آیی و رؤیایت از بین می­رود و خیالِ سرکشِ ناپایدار رهایت می­کند در آن هنگام در هر کجایی، دسته­هایی از گِل را خواهی دید که در پس دسته­هایی دیگر به ردیف ایستاده­اند و دورویی، بر چهره هایشان سرازیر شده و بینی هایشان را مسخ نموده است.
مفهوم آزادیی که بردونی مطرح می­کند، شباهت فراوانی به آزادی عرفای اسلامی دارد و این مضمون، در اشعار شاعر پارسی گوی قرن هفتم، جلال الدین مولوی، به کثرت مشاهده شده است؛ مولوی نیز عقیده دارد که انسان در این دنیای خاکی به دام افتاده است و پیوسته در پی رهایی از آن است:
ما به فلک بوده­ایم، یار ملک بوده­ایم

باز همانجا رویم، جمله، که آن شهر ماست
(مولوی، ۱۳۷۵: ۳۵۹)
ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد

این عرصه کجا باید پرواز همایی را
(همان: ۳۴)

مولوی معتقد است که روح که اصل است پیوسته انسان را به بالا و چرخ برین
می­کشاند و تن که پیکر و قالب روح است، پیوسته در پی ماندگاری در آب و گل و دنیای خاکی است و می­بینیم که نماد گل و خاک و خاکیان، برای دنیا و انسان ها، بن مایه­ای است که در بسیاری از اشعار مولوی نیز به کار رفته است:
روح می­بردت سوی چرخ برین

سوی آب و گل شدی در اسفلین
(مولوی، ۱۳۹۰: ۱/۳۱)
دل تو را در کوی اهل دل کشد

تن تورا در حبس آب و گل کشد
(همان: ۳۸)
مولوی پیوسته در سرتاسر اشعار خود آدمی را به این فرا می­خواند تا از همت و عزم روحانی استفاده کند و پای خود را از گل و خاک برهاند و به سوی اصل خویش در حرکت شود:
همتی تا بو که من زین وارهم

زین گل تیره بود که برجهم
(مولوی، ۱۳۹۰: ۱/۳۴۶)
از دیگر ایماژهایی که در اشعار بردونی برای این دنیا به کار رفته است، مفهوم زندان است؛ بردونی در برخی از اشعار از دنیا به عنوان زندانی یاد می­کند که او در آن گرفتار آمده است:
هناکَ وراءَ الأنین، أنیـ

ـنِ الترابِ حَریقٌ سَجینْ
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۶۰۱)

او نیز در قصیده «مروءات العدو» به مانند شاعر نابینای عرب، ابوالعلاء معری، خود را بازداشت شده زندان دنیا می­داند و بیان می­کند که اگر روزی فردی او را از این زندان برهاند، بی شک دشمنی است که خصلت­های دوست را در خود دارد:
إذا سَلَّ روحی سَلَّنی مِنْ یَدِ الشقا
و أطْلَقَنی مِنْ سِجْنِ عُمْری فقاتلی

و خَلَّصَنی مِنْ شَرِّه بیدیهِ
عَدوٌّ، مُروءاتُ الصدیقِ لدیهِ
(همان: ۲/ ۴۷۲)
آنگاه که روانم را از پیکر به بیرون کشد، از دستان شقاوت رهایم می­سازد و با دستانش، از شرارت رهایم می­گرداند و از زندان عمر، آزادم می­سازد، از این رو کُشنده­ام دشمنی است که خصال دوست را در خود نهان داشته است.
این مضمون، با تأثیر از زهد و عرفان اسلامی در شعر بردونی راه یافته است؛ چرا که در احادیث بسیاری، از دنیا به عنوان زندان مؤمن یاد شده است. مولوی نیز در بسیاری از اشعار خود دنیا را به زندان مانند می­کند:
این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان
(مولوی، ۱۳۹۰: ۱/۴۷)
اهل دنیا جملگان زندانی اند

انتظار مـــرگ دار فـانی انـــد
(همان: ۸۷۳)
بردونی، گاهی نیز از خود با عنوان کبوتری گرفتار یاد می­کند که راه را گم کرده است و در پی پرواز و پیدا نمودن راه اصلی خویش است. این مضمون، در قصیده «بعد الضیاع» دیده می­شود:
فَکُنْتُ کَفَرْخٍ أضاعَ الـجناح

و تَدْعُوه أشواقُه أنْ یَطیرْ
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۴۸۰)
بن مایه کبوتر نیز در شعر مولوی بسامد و کاربرد بسیار بالایی دارد، مولوی در بسیاری از اشعار خود، خود را مرغی می­داند که از باغ ملکوت به دور افتاده و در قفس این دنیا گرفتار آمده است:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته­اند از بدنم
حیرت
حیرت از جمله مضامینی است که در آثاری با مضامینی وجودی مطرح شده است؛ سارتر سردمدار مکتب اصالت وجود، عقیده دارد که انسان «در یک حالت نیمه هشیار حیوانی که چندان خبری از خود ندارد و به اصطلاح نمی­داند از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده، به دنیا می­آید». (شمیسا، ۱۳۹۰: ۱۸۴) و این انسان «زمانی که به خودآگاهی می­رسد، از خود می­پرسد که از کجا آمده، آمدنم بهر چه بوده؟ و در این مرحله دچار وحشت و اضطرابی جذاب می­شود» (همان: ۱۸۴). این وحشت و اضطراب نوعی حیرانی برای انسان به ارمغان می­آورد؛ سارتر در خصوص این حیرت در کتاب هستی و نیستی خود اینگونه می­گوید که وقتی «زندگی کوتاه دوره حیات خود را در نظر می­گیرم که در یک ابدیت بی انتها قرار گرفته و این ابدیت نیز آینده طولانی به دنبال دارد، آن فاصله کوتاهی را که من اشغال کردم، یک پرتگاه عمیق و بی انتها مشاهده می­کنم و از دیدن آن بر خود می­لرزم و تعجب می­کنم که برای چه به این جهان آمدم و چرا در همانجا که بودم نماندم، چرا اینجا هستم» (سارتر، ۱۳۴۸: ۱۳۶).
حیرت در عرفان نیز از جایگاه خاصی برخوردار است و در بسیاری مواقع همین بار معنایی هستی شناسانه مورد نظر سارتر را در خود دارد؛ حیرت در عرفان «بدیهه­ای است که به دل عارف در آید از راه تفکر و آنگه او را متحیر گرداند و او در طوفان فکرت و معرفت افتد» (سجادی، ۱۳۸۳: ۳۳۲). این نوع حیرت، در اشعار بردونی به کثرت، تکرار می­شود، او گاهی به مانند ابیات قصیده­های «أنا» و «مع الـحیاه» از چیستی و ماهیت خود و دنیا می­پرسد:
وحدی هنا خلف الوجود
و هنا تبنَّتنیالـحیاه

و خلـف أطیـاف السنا
و مـا الـحیـاه و مـا هنـا
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۱۸۱)
در اینجای، در پس وجود و در پس رؤیاهایی از فروغ، به تنهایی ایستاده­ام. در اینجا زندگی به فرزند خواندگیم خوانده و به راستی زندگی چیست و اینجا کجاست؟
یا حیاتی و ما حیاتی و ما معـ

ـنی وجـودی فیهـا لأشقی و أظلم؟
(همان: ۱/ ۱۹۰)
ای زندگیم، به راستی زندگانیم چیست و معنای وجودم در آن چیست که پیوسته باید بدبخت گردم و ستم بینم؟
گاه سؤال بردونی از مقصد است و این به کجا خواهد رفت و پایان و سرنوشت انسان چگونه خواهد گردید و آیا اینکه در پس این دنیا، انسان دنیایی دل انگیز خواهد دید. این مضمون در قصیده «حیره الساری» مطرح می­شود:
هل وراء العمر عمرٌ شائق؟
أیُّ رکبٍ من هنا یسری و ما

هل وراء الیأس ظلٌ من نَجاح؟
بالُـه یسـری إلـی غیـر فلاح
(همان: ۱/ ۲۵۳)
آیا در ورای عمر، عمری است دل انگیز؟ و آیا پس از ناامیدی­های (فراوان) سایه ای از موفقیت را خواهیم دید. کاروان های زیادی از اینجا راه می افتد. اما نمی دانند که به سمت و سویی غیر از رستگاری گام می نهند.
او گاهی به مانند ابیات قصیده «رحله النجوم» خود را در قالب کبوتری به تصویر
می­کشد که لانه­اش را گم کرده است و حیران و سرگردان از لانه و باغ و فضای خود سؤال می­کند:
أین عُشِّی و جَـدولی و جِنانی؟

أین جَوِّی و أین بَرُّ أمانـی؟
(همان: ۱/ ۳۶۸)
لانه­ام را و رود و بوستانم را در کجا خواهم یافت؟ و آسمانم را و ساحل آرزوهایم را در کدامین سوی خواهم جست؟
بردونی، در قصیده «صدیً»، حیرت خود را در قالبی دیگر بیان کرده و می­گوید که او پیوسته، حیران و سرگردان است و تنها چیزی که متوجه می­شود، ندایی و صدایی و پژواکی او را از دور دست­ها فرامی خواند بی آنکه بداند این ندا از کیست:
مَن ذا یُنادینـی؟ أحسُّ نداءً
خَلفی، و قُدّامی یزنبق دفئه

یَعتادنی، فیُحِیلُنـی أصداء
و ینرجس اللفتات و الإغراء
(همان: ۲/ ۷۶)
کیست که اینگونه ندایم می­دهد؟ آوایی را می­شنوم، که بر من می­گذرد و در هر گاه و بی گاه مرا به پژواکی بدل می­سازد، گاه گرمایش در پس پشتم شکوفه می­دهد و گاه اغوا و گاه نگاه را می­شکوفاند.
بردونی در قصیده «وراء الریاح» می­­گوید این پژواک، آوایی است از لامکان که شاعر در همه حال آن را می­شنود:
فَأُصغی، و أَسمع مِن لا مکان

صَدیً واعداً، زنبقیَّ الصداح
(همان: ۲/ ۶۳)
از دور و از ناکجاهای (هستی) صدایی را می­شنوم ؛ پژواکی وعده­گر را که نغمه­هایی از سوسن در خود دارد.
او در قصیده «بعد الضیاع» اینگونه بیان می­کند که این ندا که به سان خنده کودکانه است، پیوسته شاعر را از پس آرزوها به تکان وا می­دارد:
هنا هَزَّنی مِن وَراء الـمُنَی

نِداءٌ کضِحکِ الصَّبی الغَریر
(همان: ۱/ ۴۸۲)
مضمون حیرت، در اشعار مولوی نیز دیده می­شود؛ در این خصوص باید ابتدا گفت که حیرت مولوی، عرفانی است و جنبه شک گرایانه ندارد:
نی چنان حیران که پشتش سوی اوست

بل چنان حیران و غرق و مست دوست
(مولوی، ۱۳۹۰: ۱/ ۲۳)

در واقع، اینکه انسان چیست و کیست و از کجا می­آید و به کجا می­رود و هدف از آفرینش او چه بوده است، همگی موضوعاتی است که ذهن مولوی را نیز مشغول داشته است:
از کجا آمده­ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مولوی نیز (چنانکه در شعر بردونی مشاهده کردیم) پیوسته ندایی و صفیری را
می­شنود، با این تفاوت که این ندا برای مولوی شناخته شده­تر است و مولوی خود این ندا را می­شناسد و بیان می­کند که آن، ندای رحیل از دنیا است که پیوسته او را به کوچ و سفر وامی دارد:
ای عاشقان، ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می­رسد، طبل رحیل از آسمان
(مولوی، ۱۳۷۵: ۶۶۳)
این بانگ ها، از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس
هر لحظه­ای نفس و نفس سر می­کشد در لامکان
(همان: ۷۰۱)
این ندا، ندایی است که جان و روح و روان انسان را خطاب می­کند که هر محبوب و همنشین و انیسی را رها کند و به سوی خانه اصلی خویش و محبوب ازلی و ابدی بپیوندد:
ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست

به سوی خانه اصلی خویش بازآیید
به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
(همان: ۳۵۴)
غربت
غربت از دیگر مضامین شایع در ادبیات عرفانی و ادبیات اگزیستانسیالیسم است؛ این مفهوم در ادبیات عرفانی بار معنایی مثبت انگارانه­ای دارد، حال آنکه در آثار اگزیستانسیالیستی چون رمان «بیگانه» از آلبر کامو، مفهومی طغیانگرانه در برابر هستی و خلقت به خود می­گیرد و تنها انگاره مشترک میان این دو، احساس غربتی است که انسان از زندگی در این دنیا دارد؛ این نوع غربت، نوعی احساس بیگانگی فلسفی توأم با طغیان و موضع­گیری در برابر هستی است و با مفهوم غربتی که در ادبیات عرفانی مشاهده می­کنیم، متفاوت است. در ادبیات عرفانی اعتقاد بر این است که «نفس یا روح آدمی اصل آسمانی دارد و در زندان تن اسیر است و در جهان خاکی احساس غربت می­کند و می­فهمد که از مشرق نور به ظلمت غرب تبعید شده­است»
(پورنامداریان، ۱۳۶۸: ۲۳۶)
هر دو نوع این غربت، در شعر بردونی مشاهده می­شود و او گاه با احساس بدبینانه، خود را در این دنیا غریب می­داند که باعث می­شود اشعار او صبغه اگزیستانسیالیستی به خود بگیرد. به نظر بردونی در قصیده «حین یشقی الناس» انسان در دنیا پیوسته از غربت و بیگانگی به بیگانگی دردناکتر در حرکت است:
لا و لا لی فی الدُّنا مَثْوَیً و لا
لَمْ أسِرْ مِنْ غُرْبَهٍ إلاّ إلی

مُسْعِدٌ إلّا دجا اللیلِ و سُهْدِی
غُرْبَهٍ أنکی و تَعْذیبٍ أشدِّ
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۱۱۵)
من در دنیا، هیچ پناهگاه و یاور و همدمی جز تاریکی و بیدارخوابگی و گذران از بیگانگی به بیگانگیی بدتر و شکنجه­هایی سخت تر از پیش، ندارم.
او در قصیده «فی الطریق» عقیده دارد که انسان، در دنیا تنهاست و در تنهایی خود، شقاوت را بر دوش حمل می­کند، بی آنکه یاوری داشته باشد و اینگونه، با درد و رنج و اندوه، راه زندگی را به جلو می­پیماید:
وَحْدَهُ یَحْمِلُ الشَقا و السِّنینا
وَحْدَهُ فی الطَریقِ یَسْحَبُ رِجْلَیه
مُتْعَبٌ یَعْبُر الطریقَ و یَمْضی

لا مُعِینٌ و أینَ یَلقی الـمُعینا
و یَطْوَی خَلْفَ الـجراحِ الأنینا
وَحْدَهُ یَتْبَعُ الـخَیال َ الـحَزینا
(همان: ۱/ ۱۷۹)
او یکه و تنها رنج­ها و بدبختی ها را بر دوش می­کشاند بی آنکه یاوری داشته باشد و به راستی در کدامین سوی یاوری خواهد یافت. تنها و بی همراه، در میانه راه، پاهایش را بر زمین
می­کشاند و ناله های زیر زخمش را در هم می پیچاند. رنجوری که از راه گذر می کند و به پیش می­رود، و خیالی اندوهناک را دنبال می نماید.
در اشعار بردونی نوعی غربت عرفانی نیز به چشم می­خورد. او گاهی به مانند ابیات قصیده «رحله النجوم» خود را از این دنیا نمی­داند و موطن خویش را در لامکانی
می­پندارد که در وصف نمی­گنجد:
هل أنا من هنا؟ و هل لی مکانٌ
و أُعانی مُرَّ السئوال، و یتلو
هل هنا مَوطنی؟ و أُصغی: و هل

أنا من لا هنا و من لا مکان
ه سـوالٌ أمـرُّ مِمّا أعـانـی
لی موطنٌ غیره علی الأرض ثانـی؟
(همان: ۱/ ۳۶۹)
آیا از اینجایم؟ یا که مرا جایگاهی دیگر است. من از نااینجای و نا کجاستم… تلخی پرسش­ها به اندوهم می­دارد و پرسشی تلخ تر و گزنده تر زان که بود، از پیم می­آید که آیا اینجا موطن من است؟ و ندایی را در هر لحظه نیوش خواهم داشت که آیا، غیر از زمین (و خاک)، مرا موطنی دیگر است؟.
این سرزمین که به تعبیر بردونی در قصیده «سباح الرماد»، لامکان و لا بلاد (ناکجاآباد) است، او را پیوسته به خود فرامی خواند و به سوی خود می­کشاند تا به موطن اصلی خود کوچ کند:
فَیقـذفـه سفـرٌ حـالـمٌ
و تَجتـرُّه من غُیـوم الصَدید

إلی سفرٍ من رؤی شهـرزاد
بـلاد من الطیب، فی لا بـلاد
(همان: ۲/ ۹۴)
و سفری رؤیایی او را به دیگر گونه سفری از جنس رؤیاهای شهرزاد خواهد انداخت و سرزمینی از خوشبویی که ناکجاآباد جای دارد، از میانه ابرهای چرکین او را به سوی خود خواهد کشانید.
احساس غربت عرفانی که در بردونی شکل گرفته، گاهی اشتیاقی در او به وجود
می­آورد تا از موطن خود که همان بهشت گمشده یا باغ ملکوت اوست، جستجو کند:
و شوقٌ یفتِّشُ فی کُلِّ طیـ
و یَنْفُضُ مِنْ عَثَراتِ التُـ

ـفٍ عَنِ الـجنَّهِ الضائعهْ
ــــراب مُنیً ضـارعَـهْ
(همان: ۱/ ۶۰۱)

و اشتیاقی که در هر رویایی بهشت گمشده­اش را می­جوید و پس هر فروافتادن بر خاک، آرزوهایی تازه و نوباوه را از آن، می­تکاند
این نوع احساس غربت و تعلق به لامکان، در اشعار مولوی نیز مشاهده می­شود، مولوی نیز عقیده دارد که انسان، در ظاهر در دنیای خاکی است و روانش را سودای زیستن در لامکان و باغ ملکوت و نیستان عالم معناست:
صورتش بر خاک و جان بر لا مکان
لا مکانی نه که در فهم آیدت

لا مکانی فوق وهم سالکان
هر دمی در وی خیالی زایدت
(مولوی، ۱۳۹۰: ۱/۶۸)
مولوی عقیده دارد که «انسان موجودی غریب است، روح یا اصل آسمانی او در قفس تن و زندان دنیا گرفتار آمده است و در این جهان خاکی احساس غربت می­کند». (طغیانی، ۱۳۸۱: ۵۲).
مولوی در ابتدای مثنوی معنوی، خود را به منزله نیی به تصویر می­کشد که از نیستان به دور مانده و آوای محزونی که از آن بیرون می­آید، آوازی حنین به سرزمین و موطن اصلی است.
مرگ
مرگ از دیگر مضامین هستی شناسانه­ای است که در شعر بردونی جایگاه ویژه­ای دارد؛ مرگ، در شعر او، برخاسته از محدودیت دنیاست؛ دنیایی که انسان در آن آرمان­های بسیاری در سر می­پروراند، اما محقق نمی­گردد و گستره محدود آن یارای احقاق تمامی آمال انسان را ندارد و وجود این آرمان خواهی و نرسیدن به آن، تعارضی برای انسان به وجود می­آورد که او از دنیا احساس دلتنگی و ناامیدی می­کند. نمونه این مضمون را در قصیده «لا تسألی» می­بینیم:
و أمضُّ من یأسی شعوری أنَّنی

حیُّ الشهیه؛ میِّت الآمال
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۳۲۵)
و تلخ تر از ناامیدی آن است که در هر لحظه اینگونه می­پندارم که خواهش و تمنایم زنده­اند و آرزوهایم، در دیگر سوی، مرده و بی جان.
در واقع این نوع احساس ناامیدانه از دنیا، از روزگاران کهن در آثار و نوشته­های شاعران و ادیبان و مصلحان روزگاران مختلف به چشم می­خورد که بارزترین نمونه آن را در نهج البلاغه امام علی (ع) مشاهده می­کنیم؛ دنیا یکی از پرکاربردترین مضامین نهج البلاغه است که امام علی (ع) در بسیاری از خطبه­ها به آن پرداخته و در بسیاری از این خطبه ها، به تعارض­های این دنیا با آرمان­های والای انسان پرداخته­اند:
«لاَ یَنَالُ امْرُؤٌ مِنْ غَضَارَتِهَا رَغَباً إِلاَّ أَرْهَقَتْهُ مِنْ نَوَائِبِهَا تَعَباً! وَلاَ یُمْسِی مِنْهَا فِی جَنَاحِ أَمْنٍ، إِلاَّ أَصْبَحَ عَلَى قَوَادِمِ خَوْفٍ» (نهج البلاغه، ۱۳۸۴: خطبه ۱۱۱).
هیچکس از دنیا شادمانى ندیده جز اینکه پشت‏سرش با اشک و آه روبرو شده است، هنوز با خوشی هایش رو برو نگشته که به ناراحتی هاى پشت کردن آن، مبتلا مى‏شود.
بردونی نیز، در قصیده «حین یشقی الناس»، دیدگاهی اینچنینی نسبت به دنیا دارد و آن را سرایی می­داند که روز به روز بر غربتش افزوده می­شود:
لَمْ أسِرْ مِنْ غُـرْبَهٍ إلَّا إلی

غُـرْبَهٍ أنـکی و تَعْذیبٍ أشـدِّ
(البردونی، ۱۹۸۶: ۱/ ۱۱۵)
بردونی بر این اساس، دنیا را جایگاهی با سختی­های رنگارنگ می­بیند که آمال انسان در آن پیوسته در حال احتضار و جان سپردن است؛ به نظر او در قصیده «أنا» انسان در دنیا، در وسط آوردگاهی از زخم و در میانه چنگال ­های فنا و نابودی قرار دارد:
مـا بیـنَ ألـوانِ العنـاء
مـا بیـنَ معتـرکِ الـجـرا
مـا بیـنَ مـزدحمِ الشـرورِ

و بیـنَ حشـرجـهِ الـمُنَی
حِ و بیـنَ أشـداقِ الفنـا
أعیشُ وحــدی هـاهـنـا
(همان: ۱/ ۱۸۳)
این منم، یکه و تنها در میانه سختی­های رنگارنگ، و خرخر احتضارگونه آرزو، در میان کارزاری از زخم و چنگال­های زهرگون نابودی و آوردگاهی از شرارت­های گونه گون.
بی شک آرمان خواهی بردونی از یک سو، و عرصه محدود دنیا از دیگر سو، باعث شده که شاعر، زندگی را سخت بیابد و در مقابل، مرگ را گواراتر و مهربانتر از زندگی اینچنینی بپندارد و اینگونه در قصیده «مع الـحیاه» فریاد دلتنگیش را از دنیا سر بدهد:
یا حَیاتی و یا حَیاتی إلی کَمْ
و إلی کَمْ أموتُ فیکَ و أحیا
أسْلمینی إلی الـممَاتِ فإنِّی

أحْتَسی مِنْ یَدَیْکَ صَاباً و عَلْقَمْ
أینَ منِّی القضاءُ الـمحَتَّمْ
أجِدُ الـموتَ منکِ أحنی و أرْحَمْ
(همان: ۱/ ۱۸۷)

ای زندگی و ای زندگانی من، تا به کی شیره صاب و علقم دستانت را نرم نرمک بنوشم و به چند کرّت باید که بمیرم و باز زنده گردم و در کدامین سوی، مرگی راستین را توانم جست. مرا به مرگ بسپار؛ چرا که مرگ را مهربانتر یافته­ام.
او در قصیده «لا تسألی» می­گوید: تلاش­های انسان برای حل مسائل، نه تنها بی­فایده
می­ماند، بلکه گاه نتیجه، برعکس می­شود و مشکل را افزون و دوچندان می­گرداند و تنها این مرگ است که او را از گستره محدود دنیا به ساحل و جایگاهی آرام می­رساند:
و سألتُها ما الـموتُ؟ قالتْ: إنَّه
و سُکونُهُ الـحانی مَصیرُ مَصَائرٍ
مالـی أحَـاذِرُهُ و أخْشَی قَـولَه

شطُّ الـخِضَمِّ الهائجِ الصّوّالِ
و هُدُوؤهُ دِعَهٌ و عُمْقُ جَلالِ
و أنـا أجُـرُّ وَراءَه أذیـالـی؟!
(همان: ۱/ ۳۲۸)
از مرگ پرسیدمش و اینگونه پاسخ گفت که آن، ساحلی است بس بی کرانه و هولناک و سکون مهربانش پایان سرنوشت هاست و آرامَش نیز، تن آسانی است و انتهای شکوه. چه را و از برای چه هراسش بدارم.
او در قصیده «جریح» نیز با استفاده از تشبیه «دنیا به زندان» به سختی­های دنیا اشاره
می­کند و خستگی و ناامیدی خود از دنیا را ابراز می­دارد و بیان می­کند که ادامه یافتن زندگی باعث عمیق­تر شدن زخم­ها و دردهای انسان می­گردد و دست نیافتن به آمال، ادامه زندگی را ملال انگیز می­گرداند:
عُمْرُهُ الـمُدْلَهِمُّ سِجْنٌ و یَنْکَی
فهو یَشْقَی فی یَقْظَهِ العَیْنِ با
مَلَّ طولَ الـحَیاهِ لا نَالَ منها

جُرْحُه أنَّ عُمْرَهُ فی ازدیادَهْ
لعُشْبِ و یَشْقَی بِحُلْمِهِ فی رُقادَهْ
ما یُرجِّی و لا دنا مِنْ حَصَادَهْ
(همان: ۱/ ۴۴۸)
زندگانی تاریک و تیره اش، زندانی است که درازنای عمر تنها و تنها زخم هایش را کاری تر می­سازد. او در بیداری چشمان، با پر کاهی و در هنگامه خواب، با رؤیایی به شقاوت
می­پیوندد. او درازنای زندگانی را ملول گشته، چه که امیدهایش را برنچیده و به نزدیک آن نیز نرسیده.
از شاهدهایی که از قصیده­های مختلف آورده شد، مشخص می­شود که بردونی در این دسته از اشعار به مرگ رویکردی خاص دارد، رویکردی که در ادبیات زهد و عرفان اسلامی به کثرت مشاهده شده است.
مرگ در شعر مولوی نیز، نوعی انتقال است که انسان را از جهانی به جهانی بهتر با وسعت و پهنای فراختر و بزرگتر می­برد؛ در نظر مولوی «مرگ، از بین رفتن وجود نیست، بلکه به طرف مقصود عالی خود پرواز کردن است» (اکرم، ۱۳۵۶: ۴۲۷)؛ مولوی نیز دنیا را به چاهی تشبیه می­کند که انسان در آن گرفتار آمده و پس از مرگ از چاه به در می­شود و خود را در صحرایی فراخ می­بیند؛ در دو بیت زیر، استفاده از دو عبارت «چاه و صحرا» اشاره به محدودیت­ های دنیا و گستره نامحدود آن دارد که با آمال و
خواسته­های روح سیری ناپذیر انسان تناسب دارد:
هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ
ور نه از چاهی به صحرا اوفتاد

حسرتش آن است کش کم بود برگ
در میان دولت و عیش و گشاد
(مولوی، ۱۳۹۰: ۶۶۲)

مولوی مرگ را، یک مرحله از تکامل انسان می­داند، انسانی که در ابتدا، جماد بوده از جماد به مرحله نمو می­رسد و از نمو، تبدیل به حیوان و از حیوان تبدیل به آدمی
می­شود و در نهایت با مرگ، مرحله نهایی تکامل او انجام می­شود و تبدیل به ملک و فرشته می­شود و در نهایت به وحدت وجود و نهایت کمال می­رسد (ر.ک: همان: ۴۲۵).
بنابراین، مولوی و بردونی هر دو، مرگ را امری ناخوشایند نمی­دانند و بلکه جهان بینی آنها نسبت به مرگ، برخاسته از دیدگاه زهد و عرفان اسلامی نسبت به دنیاست؛ هر دوی آنان دنیا را گستره­ای تنگ و بی عرصه برای احقاق آمال انسان می­بینند و به همین سبب، از آن به تنگ می­آیند و مرگ را پلی به سوی جهانی فراخ در نظر می­گیرند؛ در این میان گاه دیده می­شود که بردونی، دیدگاه بدبینانه تری نسبت به دنیا دارد که به نظر می­رسد این امر ناشی از شرایط جسمانی خاص و نابینایی او باشد.
نتیجه­گیری
۱) بردونی و مولوی، دیدگاهی عرفانی به مفهوم آزادی دارند و هر دو معتقدند که انسان در این دنیای خاکی گرفتار آمده و اصل و گوهر او در افلاک و آسمان هاست. استفاده از تعابیری چون خاک و گِل برای دنیا و افلاک و آسمان، برای تعبیر از منزل اصلی انسان از بن مایه­های مشترک دو شاعر در تبیین این مضمون است.
۲) بردونی و مولوی، در خصوص حیرت، دیدگاه عرفانی تقریبا یکسانی دارند و هر دوی آنها با طرح مسائل هستی شناسانه­ای چون اینکه انسان از کجا آمده و به کجا
می­رود و هدف از آمدنش چه بوده، به این مساله پرداخته­اند. در این مضمون
بن مایه­های مشترکی چون، «الصدی، النداء» به چشم می­خورد که در شعر بردونی به کثرت دیده می­شود و عبارت از ندایی است که شاعر گاه آن را می­شنود و برایش آشنا به نظر می­رسد؛ این تعابیر در شعر مولوی با واژگانی چون «صفیر، جرس، بانگ» دیده می­شود که هر لحظه شاعر را به کوچیدن به منزل اصلی فرا می­خواند. این حیرت، شرقی و عرفانی است و با آنچه در ادبیات غرب دیده می­شود، متفاوت است.
۳) از دیگر مضامین مشترک، در شعر بردونی و مولوی، غربت است؛ این مضمون در شعر بردونی هم بار معنایی فلسفی و شک گرایانه دارد و هم بار عرفانی که در قسمت دوم با مولوی اشتراک پیدا می­کند. به نحوی که هر دو شاعر گمان می­کنند که از اصل خود که عالم افلاک است به دور مانده­اند و در این دنیا، غریب و سرگردان رها گردیده­اند. از بن مایه­های مشترک میان دو شاعر در این خصوص اصطلاح «لامکان» است که دو شاعر با آن برای بیان دنیای اصلی و گوهر انسان یاد می­کنند.
۴) دیدگاه بردونی و مولوی به مرگ نیز دیدگاهی یکسان است؛ چراکه هردوی آنان با تاثیرپذیری از اندیشه زهد اسلامی، دنیا را سرایی همراه با سختی­ها می­بینند که پیوسته با آرمان­های والای روح در تضاد است و مرگ به مانند پل و راه عبوری از این دنیای محدود به دنیایی فراخ و باگستره بیشتر است. در این قسمت، دیدگاه بردونی درباره دنیا نسبت به دیدگاه مولوی منفی انگارانه­تر است.
پی نوشت­ها

[۱]. سوررئالیست: کسی که پیرو مکتب ادبی سوررئالیسم باشد؛ در مکتب سوررئالیسم نگارش و تجربه ادبی اصیل آن چیزی است که برگرفته از ناخودآگاه انسان باشد.
[۲] . ژان پل سارتر، فیلسوف، داستان نویس، نمایشنامه نویس، ناقد و فعال سیاسی فرانسوی و از چهره­های بارز اگزیستانسیالیسم در قرن بیستم است.
[۳] . اگزیستانسیالیسم اصطلاحی است که در آثار فیلسوفان اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست دیده شده است و به صورت کلی همگی این فیلسوفان در این نقطه اشتراک دارند که اندیشیدن فلسفی با موضوع انسان آغاز می­شود. در اگزیستانسیالیسم نقطه آغاز فرد با «نگرش به هستی» مشخص می­شود.

کتابنامه
نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، تهران، انتشارات سرور، چاپ سی و یکم، ۱۳۸۴ش.
اکرم، سید محمد، “مرگ در نظر مولوی”، نشریه یغما، شماره ۳۴۹- ص۴۲۶-۴۳۷، ۱۳۵۶.
بدوی، عبدالرحمان، موسوعه الفلسفه، الجزء الأول، بیروت، الطبعه الأولی، الموسسه العربیه للدراسات و النشر، ۱۹۸۴.
البردونی، عبدالله، دیوان عبدالله البردونی، بیروت، دارالعوده، الطبعه الأولی، ۱۹۸۶ .
پورنامداریان، تقی، رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، ۱۳۶۸.
روحانی، رضا، “مولوی و آزادی (مفهوم آزادی و موانع و راه­های رسیدن به آن در مثنوی معنوی)”، مجله مطالعات عرفانی، سال اول، شماره اول، ص ۱۱۴- ۱۳۳، ۱۳۸۴.
سارتر، ژان پل، اگزیستانسیالیزم یا مکتب انسانیت، ترجمه جواهرچی، تهران، موسسه مطبوعاتی فرخی، چاپ سوم، ۱۳۴۸.
سارتر، ژان پل، هستی و نیستی، ترجمه عنایت الله شکیباپور، تهران، موسسه انتشارات شهریار، . چاپ اول، بی تا.
سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تهران، انتشارات طهوری، چاپ هفتم، ۱۳۸۳.
شمیسا، سیروس، مکتب­های ادبی، تهران، نشر قطره، چاپ دوم، ۱۳۹۱.
طغیانی، اسحاق، «غربت شمس»، مجله پژوهشی دانشگاه اصفهان (علوم انسانی)، سال اول، شماره ۱، ص ۵۱-۶۶، ۱۳۸۱.
العجم، رفیق، موسوعهمصطلحات التصوف الإسلامی، بیروت، مکتبه لبنان ناشرون، الطبعه الأولی، ۱۹۹۹م.
مشوح، ولید، الصورهالشعریه عند البردونی دراسه، دمشق، منشورات إتحاد الکتاب، الطبعه الأولی، ۱۹۹۶.
مولوی، جلال­الدین محمد بلخی، کلیات دیوان شمس تبریزی، تصحیح محمد عباسی، تهران، انتشارات جواهری، چاپ اول، ۱۳۷۵.
مولوی، جلال­الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، ج اول، تهران، تصحیح رینولد نیکلسن، انتشارات طلایی، چاپ دوم، ۱۳۹۰.
مراجع
کتابنامه
نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، تهران، انتشارات سرور، چاپ سی و یکم، ۱۳۸۴ش.
اکرم، سید محمد، “مرگ در نظر مولوی”، نشریه یغما، شماره ۳۴۹- ص۴۲۶-۴۳۷، ۱۳۵۶.
بدوی، عبدالرحمان، موسوعه الفلسفه، الجزء الأول، بیروت، الطبعه الأولی، الموسسه العربیه للدراسات و النشر، ۱۹۸۴.
البردونی، عبدالله، دیوان عبدالله البردونی، بیروت، دارالعوده، الطبعه الأولی، ۱۹۸۶ .
پورنامداریان، تقی، رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، ۱۳۶۸.
روحانی، رضا، “مولوی و آزادی (مفهوم آزادی و موانع و راه­های رسیدن به آن در مثنوی معنوی)”، مجله مطالعات عرفانی، سال اول، شماره اول، ص ۱۱۴- ۱۳۳، ۱۳۸۴.
سارتر، ژان پل، اگزیستانسیالیزم یا مکتب انسانیت، ترجمه جواهرچی، تهران، موسسه مطبوعاتی فرخی، چاپ سوم، ۱۳۴۸.
سارتر، ژان پل، هستی و نیستی، ترجمه عنایت الله شکیباپور، تهران، موسسه انتشارات شهریار، . چاپ اول، بی تا.
سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تهران، انتشارات طهوری، چاپ هفتم، ۱۳۸۳.
شمیسا، سیروس، مکتب­های ادبی، تهران، نشر قطره، چاپ دوم، ۱۳۹۱.
طغیانی، اسحاق، «غربت شمس»، مجله پژوهشی دانشگاه اصفهان (علوم انسانی)، سال اول، شماره ۱، ص ۵۱-۶۶، ۱۳۸۱.
العجم، رفیق، موسوعهمصطلحات التصوف الإسلامی، بیروت، مکتبه لبنان ناشرون، الطبعه الأولی، ۱۹۹۹م.
مشوح، ولید، الصورهالشعریه عند البردونی دراسه، دمشق، منشورات إتحاد الکتاب، الطبعه الأولی، ۱۹۹۶.
مولوی، جلال­الدین محمد بلخی، کلیات دیوان شمس تبریزی، تصحیح محمد عباسی، تهران، انتشارات جواهری، چاپ اول، ۱۳۷۵.
مولوی، جلال­الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، ج اول، تهران، تصحیح رینولد نیکلسن، انتشارات طلایی، چاپ دوم، ۱۳۹۰.
آمار
تعداد مشاهده مقاله: ۲,۰۰۳
تعداد دریافت فایل اصل مقاله: ۸۲۹
صفحه اصلی | واژه نامه اختصاصی | اخبار و اعلانات | اهداف و چشم انداز | نقشه سایت
ابتدای صفحه ابتدای صفحه

Journal Management System. Designed by sinaweb.

تهیه شده توسط تیم تیتز اس اس (titrss)

منبع/resource

Related Posts
  • پرداخت بیمه در دوران سربازی چگونه است؟
  • تجزیه عراق سیاست کشورهای غربی برای ایجاد ناامنی در خاورمیانه است
  • تعداد گالری‌های صنایع دستی افزایش می‌یابد/ ارائه تسهیلات حمایتی
  • کارنامه علمی داوطلبان آزمون سراسری ۹۶ منتشر شد
  • اگر سردار سلیمانی نبود بغداد به وسیله داعش سقوط می کرد
  • مراسم جشن شکوفه ها آغاز شد
  • حمید شاه آبادی معاون صدای رسانه ملی شد
  • انتقاد لاوروف از اظهارات ضد ایرانی ترامپ در مجمع عمومی سازمان ملل
  • اهمیت استراتژیک استان «الأنبار» عراق/ پیروزی جدید در راه است
  • کوچ سپرده های بانکی به بازارمسکن تا چندماه آینده/شوک قیمتی نداریم
  • لحن و رفتار ترامپ همه زمینه‌های مثبت را از بین می‌برد
  • مزاحمت‌های پیامکی متوقف نشد/اهمال در اجرای مصوبه شورای فضای مجازی
  • کدام سریال ها در محرم ۹۶ پخش می شوند؟ + تصاویر
  • وزارت اطلاعات سرویس‌های خارجی غیرعلمی را شناسایی می‌کند
  • آمانو در مقام خود ابقا شد
  • کشف تریاک از معده مسافر پرواز زاهدان – مشهد
  • تهدید مضحک ترامپ: از برجام خارج می‌شویم!
  • سیاست برجامی ترامپ؛ از خروجی تخیلی تا شرط و شروط برای ماندن + تصاویر
  • فهرست سخنرانان روز نخست مجمع عمومی سازمان ملل
  • از اولتیماتوم ترامپ به آمانو تا افزایش تنش در شبه جزیره کره
  • قانون شکنی در استقلال از نوع وتوی مصوبات/نخستین مدال جهانی والیبال ایران/جانشین اصلی منصوریان پس از برکناری
  • سه شهر ایران ثبت جهانی شدند
  • مرگ وحشتناک اپراتور بر اثر سقوط جرثقیل + فیلم
  • جنگ آمریکا و ایران تا چه حد محتمل است؟
  • تعداد بیکاران کشور به ۳میلیون و سه هزار نفر رسید
  • بازتاب هشدار رهبر معظم انقلاب به آمریکا درباره هرگونه حرکت اشتباه در قبال برجام
  • خون در خیابان‌های راخین جاری است/ مسلمانان میانمار روزهای سختی در پیش دارند
  • تیلرسون: در صورت کارساز نبودن تلاش‌های دیپلماتیک، اقدام نظامی تنها راه حل مقابله با کره شمالی است!
  • استراتژی جمهوری اسلامی تعامل گسترده با جهان است
  • فرمول ویژه نتانیاهو به ترامپ درباره لغو یا تغییر برجام
  • کاهش اختیارات شهردار تازه کار تهران
  • زنگنه نمی‌تواند پتروشیمی را به مجموعه‌ای ارزآور برای ایران تبدیل کند
  • تخلفات آمریکا در خصوص برجام
  • هیچ‌ مرجعی اجتهاد حسن خمینی را تأیید نکرده بود
  • دیدارهای دوستانه تیم ملی در ورزشگاه امام رضا(ع)
  • «دیرالزور»؛ نقطه ثقل رقابتی پیچیده در سوریه
  • برخی حرف‌های روحانی، صرفا برای رأی بود
  • واکنش سینماگر ایرانی به فاجعه کشتار مسلمانان در میانمار
  • تحریم‌های جدید آمریکا علیه ایران نشان‌دهنده زوال و نابودی قدرت این کشور است
  • «جلال طالبانی» درباره «مسعود بارزانی» چه گفته بود؟
  • دم با این اختلاس و حقوق‌های نجومی بالا می‌آورد
  • قاسمی حملات تروریستی در جنوب عراق را محکوم کرد
  • تکراری سلفی جنجالی «لیست امیدی»ها با کیک جشن تولد!
  • علی عسکری: ایران در قله جنگ فرهنگی قرار دارد
  • مناطق آزاد زیرمجموعه وزارت اقتصاد شد
  • ترامپ: ایران روح توافق هسته‌ای را نقض کرده
  • اولین محموله از کمک‌های بشردوستانه ایران برای مسلمانان میانمار
  • شهادت ۳ زائر ایرانی و زخمی شدن ۴ زائر دیگر در حمله تروریستی در عراق
  • ممنوعیت فروش هواپیما به ایران نقض برجام است
  • گفتگوی تلفنی سرلشکر باقری با رئیس ستاد ارتش ترکیه درباره همه‌پرسی استقلال کردستان عراق + جزئیات
  • پاسخ روابط عمومی وزارت امور خارجه به اظهارات پورمختار
  • ماموریت محرمانه سردار هور به دستور محسن رضایی
  • پسر بن لادن آماده رهبری القاعده می شود
  • متن پیام مهم بشار اسد رئیس جمهوری سوریه به رهبر معظم انقلاب
  • کره شمالی: آمریکا و ژاپن را به تلی از خاکستر و تاریکی تبدیل می‌کنیم
  • تور مجازی: میامی
  • با جوان ترین ورزشکار ایران در المپیک آشنا شوید
  • ایران در هر ساعت یک میلیون دلار از صنعت گردشگری درآمد کسب می کند
  • شروع صدور ویزای الکترونیک از امروز
  • تجربیات بی نظیر سفر قبل از سی سالگی
  • پارک ژوراسیک تهران را بشناسید
  • سرکنسول ترکیه:ایران ممنوعیت سفر به ترکیه را برداشته است
  • روزشمار: ۱۲ مرداد؛ درگذشت «مرشد ترابی» از نقال‌های برجسته تئاتر ایران
  • جزیره‌ ایستر کجاست؟
  • خانه ترمه ایران، میزبان دوست‌داران هنر هزار و یک رنگ پارسی
  • راهنمای سفر به کاستاریکا
  • پارک ملی سالوک؛ متنوع‌ ترین زیستگاه شمال شرق ایران
  • با شگفت انگیزترین تونل های جهان آشنا شوید
  • آخر هفته کجا بریم؟ از دریاچه اوان و کلکچال تا روستای فیلبند و دریاچه مارمیشو
  • سفرهای شگفت انگیز در جاده‌ های آمریکای جنوبی
  • اماکن گردشگری در روزهای شهادت تعطیل نمی شوند
  • با ۱۰ روستای پلکانی ایران آشنا شوید
  • آیا واقعا رشد صنعت گردشگری ایران مناسب است
  • روزشمار: ۱۳ مرداد؛ افتتاح فرودگاه بین‌‏ المللی «مهرآباد» در تهران
  • آشنایی با چند مقصد دیدنی در ویتنام
  • آشنایی با محتشم کاشانی، پدر مرثیه سرایی ایران
  • ترس و خشونت در ماجرای جادوگران سِیلِم
  • قلعه لمبسر؛ دژ پر رمز و راز سرزمین الموت
  • آن روی تاریک بازی «پوکمون گو» و مواجه شدن با اجساد و ارواح
  • معنی ضرب المثل فارسی؛ نرود میخ آهنین در سنگ
  • داعش ایتالیا را تهدید کرد؛ تشدید تدابیر امنیتی در ایتالیا
  • ورود هر گردشگر خارجی معادل فروش ۳۰ بشکه نفت سود دارد
  • ساخت یکی از عجیب ترین خطوط راه آهن جهان در اکوادور
  • پارک پلیس تهران را بشناسید
  • برگزاری مخفیانه تورهای ترکیه
  • میناکاری؛ هنر تزیین فلزات با مواد رنگین
  • مونووی؛ شهری که فقط یک نفر جمعیت دارد
  • عکاسباشی سری چهاردهم: طلوع طبیعت تا برگشته
  • چرا نباید به این شهرهای اروپایی سفر کنیم
  • سوغات فرانسه چیست؟
  • سفر به ترکیه همچنان ممنوع است
  • بهترین کشورهای جنوب شرقی آسیا برای سفر
  • مسجد جامع کاشان ، قدیمی ترین بنای تاریخی شهر
  • اطلاعاتی درباره افتتاحیه المپیک ریو
  • بهترین سرسره های آبی طبیعی در آمریکا
  • کلیسای نور، شاعرانه‌ ترین کلیسای جهان
  • معبد آب،‌ رمزآلود و بی نظیر میان نیلوفرهای آبی
  • روستای جواهر ده، جواهری در رامسر
  • نمایش صنایع دستی ایران در شانگهای
  • ضیافت کاشی ها در حرم رضوی